داستانی گرم و احساسی در یک خانه ایرانی، با نور نرم روز: هانا، دختری مهربان و دانشآموز کلاس چهارم، با فکر کردن به راهی برای خوشحال کردن پدرش محسن، کنار پنجره نشسته است. خواهرش دنا وارد اتاق میشود و میگوید: «به چی فکر میکنی؟ برو مشقاتو بنویس.» هانا پشت میز با دفتر و مداد مشق مینویسد، ناگهان با چشمانی درخشان ایدهای به ذهنش میرسد؛ با هیجان به سمت دنا میدود تا از او بخواهد از پدر بپرسد چه چیزی خوشحالش میکند. سپس دو خواهر برای کلاس نینجا آماده میشوند؛ نمایی پویا از تمرین نینجا و بازگشتشان به خانه در غروب. هانا بعد از بازگشت، در اتاقش با تمرکز و عشق یک آهنگ برای پدرش مینویسد. شب، نور گرم خانه و صدای باز شدن در؛ محسن خسته از کار وارد میشود و هانا با اشتیاق پشت در منتظر اوست. هانا آهنگش را با صدایی کودکانه میخواند، پدر با لبخندی مهربان میگوید: «هانا جان، تنها چیزی که منو خوشحال میکنه درس خوندن توئه.» سپس پدر و دختر در آغوشی صمیمی همدیگر را بغل میکنند، فضای خانوادگی گرم، احساسی و سینمایی، دوربین آرام به سمت آنها نزدیک میشود.