در حال بارگذاری...
روزی غلامی گوسفندان اربابش را به صحرا برد گوسفندان در دشت سرگرم چرا بودند که مسافری از راه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان به سراغ آن غلام چوپان رفت و گفت از این همه گوسفندانت یکی را به من بده چوپان گفت نه نمیتوانم این کار را بکنم هرگز مسافر گفت یکی را به من بفروش چوپان گفت گوسفندان از آن من نیست مرد گفت خداوندش رابگوی که گرگ گرگ ببرد غلام گفت به خدای چه بگویم