فضای داخلی آرام و احساسی، نور گرم غروب از پنجره به اتاق میتابد و سایههای نرم روی چهرهها میافتد. دختر با چشمانی خیس اشکهایش را پاک میکند، اما به جعبه دست نمیزند. دختر: «من نمیخوام فقط منتظرت بمونم... من میخوام بدونم وقتی نیستی، هنوز هم توی زندگیات جایی دارم یا نه.» پسر با مکثی سنگین، آرام دست او را میگیرد و با لحنی صادقانه میگوید: پسر: «تو دلیل برگشتن منی، نه چیزی که بخوام پشت سرم جا بذارم.» دختر در سکوت به چشمهای او خیره میشود؛ دوربین با حرکت آهسته به چهرههایشان نزدیک میشود. ناگهان صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را میشکند. نمای نزدیک از صفحهی تلفن پسر: نام «سارا» روی صفحه میدرخشد. دختر با نگاه مضطرب به تلفن خیره میشود و دستش را آرام اما قاطع از دست پسر بیرون میکشد. دختر: «سارا دیگه کیه؟» رنگ از چهرهی پسر میپرد، نور گرم اتاق سردتر به نظر میرسد. پسر: «صبر کن... این چیزی نیست که فکر میکنی!» کلوزآپ سینمایی از صورت شوکهشدهی دختر، چشمانش پر از ناباوری و خیانت، پسزمینه محو و صدای زنگ تلفن در فضا باقی میماند.