در حال بارگذاری...
هوای عصر داشت کمکم تاریک میشد. آسمان هنوز کمی نارنجی بود. آرش با قدمهای سریع به سمت خونه عمو جلال میرفت. در رو زد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، در رو باز کرد و وارد شد. بوی خوش چای تازه همه خونه رو پر کرده بود. عمو جلال توی آشپزخونه ایستاده بود، قوری آبیرنگ رو روی گاز گذاشته بود و با دقت چای رو دم میکرد. وقتی صدای باز شدن در رو شنید، سرش رو بلند کرد و با لبخند به طرف در نگاه کرد.