در حال بارگذاری...
یک روز در یک کافه دنج و شلوغ، کوثر در حال سفارش قهوه بود؛ نور گرم عصرگاهی از پنجرهها میتابید و بخار قهوه در هوا پیچیده بود. ناگهان پسری وارد کافه شد و در میان رفتوآمد مشتریها، کوثر به امیر برخورد کرد. گوشی امیر از دستش افتاد و شکست. کوثر با ناراحتی گفت: «اسم شما چیه؟» امیر با خونسردی جواب داد: «من امیرم.» سپس از کافه رفت. دوربین با نمای نزدیک از گوشی شکسته و چهره متعجب کوثر، صحنه را برای قسمت بعدی تمام میکند.