امیر پسری فقیر بود که با
امیر حافظ پورگلبرار۲ بار بازی
امیر پسری فقیر بود که با مادرش زندگی میکرد. تمام داراییاش پولی بود که با کارگری جمع کرده بود. یک روز در بازار ماشینهای قدیمی، چشمش به یک ماشین زنگزده افتاد. فروشنده گفت: «این ماشین به درد نمیخوره، فقط آهنقراضهست!» امیر تمام پولش را داد و ماشین را خرید. اما نمیدانست چه رازی در انتظارش است...