The person must match reference image 1 exactly: same face, skin tone, hair, age, and build. Do not change identity. Reference image 1 is the locked character identity. در شهر میوهها، سیب قرمزی به نام آرمان عاشق هلوی زیبایی به نام هلیا بود. آرمان ثروتمند بود و فکر میکرد هلیا هم دوستش دارد.یک روز در پارک، آرمان گفت: «میخوام تا آخر عمر کنارم باشی.» هلیا لبخند زد: «منم دوستت دارم!» اما وقتی آرمان رفت، هلیا به کیوی، دوست صمیمی او، پیام داد: «نقشهمون داره پیش میره!»شب، هلیا و کیوی در کافه ملاقات کردند. هلیا گفت: «وقتی پول آرمان رو بگیریم، دیگه بهش نیازی ندارم!» آنها خبر نداشتند توتی، دوست هلیا، حرفهایشان را شنیده است.چند روز بعد، آرمان در رستورانی مجلل از هلیا خواستگاری کرد. هلیا قبول کرد، اما توتی فیلم خیانت او و کیوی را به دست آورد و به آرمان نشان داد.آرمان با چشمانی پر از اشک گفت: «من واقعاً دوستت داشتم!» سپس تصمیم گرفت حقیقت را در روز عروسی آشکار کند.در تالار، آرمان فیلم را برای همه پخش کرد. مهمانها شوکه شدند. هلیا فریاد زد: «این دروغه!» اما صدای خودش در فیلم همهچیز را ثابت میکرد. کیوی خواست فرار کند، ولی روی پوست موز لیز خورد و داخل ظرف سالاد افتاد!آرمان به هلیا گفت: «شاید ببخشمت، اما دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.» سپس تالار را ترک کرد.چند ماه بعد، آرمان و توتی به هم نزدیک شدند. یک روز هلیا برگشت و گفت: «هنوز دوستت دارم. منو ببخش!» آرمان جواب داد: «بخشیدمت، اما دیگه برنمیگردم.»آرمان و توتی دست در دست هم به سمت غروب رفتند. کیوی از دور با حسرت نگاه کرد، روی پوست موز دیگری لیز خورد و دوباره داخل سالاد افتاد!او فریاد زد: «یکی منو از این سالاد نجات بده!»پایان: خیانت میتونه قلبت رو بشکنه، اما نباید آیندهات رو نابود کنه. آرمان فهمید که زندگی همیشه فرصت شروع دوباره میدهد.